مسافر: چهارراه بعدی روبرو سینما سوخته پیاده میشم.
من: دیگه سوخته نیست، ساختنش!
مسافر: جدا ؟! آخه من بیست ساله ایران نبودم؛ نه سوختنشو دیدم نه ساختنشو!
من: خب حالا دیگه ساختنش.
مسافر: اون ور که بودیم خبرگزاری فرانسه گفت برای جلوگیری از ترویج فرهنگ و هنر در ایران، سینما آزادی به آتش کشیده شد.
من: (بدون ری اکشن) !
جناب مسافر نشستند و مرا بسیار موعظه فرمودند؛ درباره اینکه چقدر خارج جای بیخودی است و خارجیها آدمهای بدی هستند و درمقابل ایران جای خوبیه و ایرانیها مردم عزیزی هستند (همان حرفهای همیشگیه میهن پرستانهی مزخرف) ...
می روند خارج کشور هر کاری دلشان بخواهد میکنند و از همه ی امکاناتش استفاده میکنند و همه لذت هایشان را می برند، بعد میآیند ایران میگویند ایران بهترین کشور دنیاست / خارجیها آدمهای خشکی هستند / شما مهمان نوازید / و...
پ.ن: خیلی دلم میخواست به این مرد مسن بگویم پس چرا شما بیست سال در خارج از کشور زندگی کردید؟! و چرا حالا که پیر شدهاید و به هیچ درد این مملکت نمی خورید -به جز اینکه پول خرج کنید- برگشتهاید به ایران؟!
